تبليغاتX
بادبادک باز
نانوشته های یک دانشجوی شیمی

 

سلام بادبادک ...

امروز از صبح تا ساعت 1 کلاس داشتم ...

در کلاس اندیشه با استاد در مورد برهان فطرت کلی بحث کردم ... می گفتم برهان فطرت نمی تونه کافی باشه برای اثبات خدا ، ولی بقیه بچه ها مخالف نظر من بودند ...

 

این نیز بگذرد !

تو آزمایشگاه با دی کرومات باید کار می کردیم ... سرپرست مثل همیشه تاکید می کرد که حتما با دستکش بورت رو با دی کرومات پر کنید ... مثل ترکیبات آلی جذبشون از راه پوست ...

جالب که دیگه هیچ کس به دی کرومات دست نمی زد ... استاد می گفت چه همه جون ترسند !

منم چون دستکش نداشتم دادم دوستم بورت رو برام پر کنه ...

دیگه اینطوری ...

.

.

پ . ن : هوای بهاری لطفا ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/17ساعت 22:19  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

امروز چقدر شلوغ بود ... الان که صدای حرکت عقربه ی ثانیه شمار اتاق رو می شنوم حس خیلی خوبی دارم ... هر وقت این صدا رو می شنوم یعنی اطرافم سکوت ...

چقدر از معطلی بدم میاد ... امروز دقیقا 1 ساعت معطل شدم تا استاد با یکی دیگه از اساتید صحبتش تموم شه تا بتونم سوال هامو بپرسم ... اونم تو ساعتی که استاد برای رفع اشکال مشخص کرده ... یکی دیگه از دانشجوها هم مثل من منتظر بود ، البته اون ارشد بود و یه فرصتی هم برای من شد تا یه کم ازش راهنمایی بگیرم ...

این نیز بگذرد !

پ . ن : کتاب در آغوش نور چقدر قشنگ ... حس خیلی خوبی میده ... دنیای شیرین کودکانه ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 18:46  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

فردا دانشگاه رو تعطیل کردند با این عنوان که همه برید راهپیمایی !

   سبزها ...

             خبر از تغییر فصل ها می دهند !

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 21:40  توسط اقاقیا  | 

 

سلام  بادبادک ...

چقدر هوا سنگین شده ...

                    بزن بارون ... بزن بارون

 

دیروز برای گزارشکار باید نمودارش رو با اکسل هم رسم می کردیم ... رسم کرده بودم ولی پرینت نگرفته بودم ... رفتم سایت که پرینت بگیرم بازم طبق معمول خرد نداشتم ... خواستم از یکی از بچه ها خرد کنم که گفت میشه بدی نمودارتو برای منم پرینت کنه ...منم تو رودربایستی موندم و گفتم باشه موردی نیست ... یهو یکی دیگه از بچه ها اومد گفت برای منم بزنید ... من چون 3 تا از داده ها رو حذف کرده بودم نمودار کاملا یه پیک خوب داشت ... اما چون اون ها داده های بد رو حذف نکرده بودند نمودارشون خوب نمی شد ...

داشتم به این فکر می کردم که من هر وقت محاسبه یا نموداری از بچه ها می خوام ( البته دختر ها اینجورین ) یه جواب درست و حسابی بهم نمی دند ...

دیگه اینطوری ...

تو آزمایشگاه یادم رفته بود تو بورت اسید ریختم و تو بشر آمونیاک ... و آزمایش هم هدایت سنجی بود ... انتظار داشتم که بعد از نقطه پایان هدایت ثابت بشه ... اما هدایت همش زیاد میشد ... آخه باید تو بورت آمونیاک می ریختم ... دیگه محلول داشت از دهانه ی بشر سر ریز می شد که استاد رو صدا کردم ... چرا آزمایش اینجوری شده ...

استاد میگه خوب اشکالی نداره شما باز رو با اسید تیتر کردی ... اتفاقا خوب ... حالا بر عکسشو انجام بده ... تازه یادم افتاد که آمونیاک رو تو بشر ریخته بودم ... نمی دونم چرا اینقدر حواس پرت شدم ... با اینکه اون لحظه به چیز خاصی فکر نمی کردم ! از همه مهمتر اینکه بوی تند آمونیاک رو من تشخیص ندادم که از بشر ...

کلی هم نمودار کشیدم استاد ایراد گرفت که مقیاس ها خوب نیست ... برو دوباره درست کن ...

آخه وقتی باید با اکسل بکشیم چه لزومی داره که با دست هم بکشیم ...

کلا سیستمم دیروز قاطی کرده بود ...

چقدر غر زدم ! خودمم خسته شدم ...

این نیز بگذرد !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 23:0  توسط اقاقیا  | 

سلام بادبادک...

خیلی وقت از دانشگاه ننوشتم ... روز ها تند تند می گذره و فرصت نکردم بیام بلاگفا ...

امروز تو آزمایشگاه باید با الکترود استخر جیوه کار می کردیم ... تصور من چیز دیگه ای بود ... فکر می کردم یه ظرفی و توش جیوه است و به قول بچه ها با استخر این حرف ها رو به روییم ... کلی خندیدیم به تصوراتمون وقتی یه لوله پیرکس عصایی دیدیم که توش جیوه است و با یه سیم مسی وصل ...

استاد می گفت ناراحت نباشید همه ی دانشجویان قبل شما هم همین طور بودند ...

در کل آزمایشگاه امروز کلی خندیدیم ...استاد آزمایشگاه همیشه علاوه بر آزمایش های هر جلسه یه سری آزمایش به ذهنش می رسه که مربوط بهش و اضافه کار بهمون می ده ... امروز هم دقیقا تا ساعت 2 تو آزمایشگاه بودم و کلی خسته شدم ...

اینم از امروز ...

 

 پ . ن : استاد اندیشه این جلسه  له شدنش در مترو رو به عنوان مثالی از بحران روانی  تعریف کرد ... اما به نظر من این به فرهنگ بیشتر ایرانی ها ربط داره تا روح و روان ... همیشه باید بالا سرشون یه ناظر باشه تا منظم یه کار جمعی انجام بدند و به حداق حقوق شهروندی احترام بزارند ...

پ . ن : یکی از بچه ها تو کلاس موقع درس استاد آهنگ اندک اندک رو می خونه ... و فکر می کنه کسی هم صداش رو نمیشنوه !! ... بعضی ها خیلی عجیب اند ...

این نیز بگذرد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/03ساعت 22:55  توسط اقاقیا  | 

 

 

سلام بادبادک ...

 

دست هایم را در باغچه می کارم        سبز خواهند شد ...

                                                                 می دانم !      

 

 

پ . ن : روز دختران مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 13:15  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

 این روزها می گذره و می خوام به هر اتفاقی که می افته قشنگ نگاه کنم که به خوبی بگذره  ...

ولی نمی دونم چرا  چیزای آزار دهنده ای پیش میاد که بدجوری اذیتم می کنه ... و نمی تونم دلمو باهاش صاف کنم ...

کی آخه باید یاد گرفت تا موقع حرف زدن با هم دیگه به هم احترام بزاریم ... لااقل موقعیت زمان و مکانش رو درک کنیم ...  حتی اگه همکلاسی و هم دانشگاهی باشیم !

این نیز بگذرد !

 

پ . ن : یه جمله از کتاب دختر پرتغالی :  رویای غیر ممکن ها نام ویژه ای دارد که به آن امید می گوییم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 10:48  توسط اقاقیا  | 

 

 

 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 18:47  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

در مورد امروز نوشتم ... ولی بعد بهتر دیدم پاکش کنم !

دلم خیلی گرفت ...

.

.

خوب باز این اعتراضات هست ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 21:3  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

دیروز با دو تا از دوستای دوران دبیرستانم قرار گذاشتیم که تا قبل از شروع دانشگاه بریم بیرون و همدیگرو ببینیم دوباره ... دوستم س دانشجوی پزشکی و دوستم م با هم هم دانشگاهی هستیم ... البته چون اون از من باهوش تر بود مکانیک قبول شده بود ...

البته با اینکه تو یه دانشگاهیم اصلا فرصت نمیشه بریم دانشکده هم دیگه ...

ساعت 7:30 قرار داشتیم ... که اینقدر ترافیک وحشنتاک بود من ساعت 8:30 رسیدم !

به دوستم م که صمیمی تر هستم گفتم خیلی زشت شد من اینقدر دیر کردم اونم بعد 1 سال که قرار بود همو ببینیم ... الان س میگه آخه یه ربع تاخیر فوقش ... نه 1 ساعت ! ... دوستم میگه ناراحت نباش خودش درک کرد که خیلی ترافیک بوده ...

نمی دونم چرا هر وقت خواستم یه کاری کنم زود برسم بدتر دیر رسیدم ...

اینم از اولین روز پاییزی من !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 23:45  توسط اقاقیا  |