تبليغاتX
بادبادکــ باز
نانوشته های یکـ دانشجوی شیـمی - پلیـمر
 

سلام بادبادک ...

یک روز دیگر از اردیبهشت هم گذشت ... چرا انقدر تند ؟! ... کاش کمی آهسته تر بود

...

برای من

دوست داشتن آخرین دلیل دانایی است

اما هوا همیشه آفتابی نیست ...

عشق همیشه علامت رستگاری نیست ...

و من گاهی اوقات مجبورم ؛

به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم

چقدر خیالش آسوده است

چقدر تحمل سکوتش طولانی ست

چقدر ...

" سید علی صالحی "

 

پ . ن : دلم توت فرنگی می خواد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/25ساعت 16:1  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

۱ . بعد از کلی پرس و جو رسیدم به یکی از بچه های کلاس که قراره موقع ناهار تو سلف جامدادیم رو بیاره ...

اگه فلشم توش نبود انقدر دنبالش نبودم ... مقاله هایی که با خونُ دل سرچ شده بود ...

انقدر من دنبال جامداديم بودم بچه ها مي گفتن خوب حالا يكي ديگه بخر ...

۲ . کارفرمای سلف تغییر کرد دوباره ... به خاطر کیفیت پایین غذایش ... وقتی کارفرما تغییر می کند باید حساب های دانشجویی هم بسته شود ... اگر بدهکار باشی روزی صد بار پیجت می کنند که بیا تسویه کن ... اگر هم طلبکار باشی مثل من می گویند خانم هنوز حساب نکرده ایم چقدر طلبکاری !!! ...

نمی دونم اون کارمند پژوهشگاه که اونجا اسم همه رو از حفظ هست و جای اسم هر کدوممون هم می دونه دقیق کجای لیست هست به نفع سلف کار می کنه یا پژوهشگاه ... چون وقتی هر روز کارت غذا می کشی پول تو حسابت ذخیره میشه ... پس چرا طلبکار باشی نمیذارن باقی شو بگیری ؟!

جای شکرش هست که این کارت غذا توسط پژوهشگاه بی منت شارژ میشه ... وگرنه اگه دست اون کارمنده که بالا توصیفش کردم بود روزایی که نبودیم نمیذاشت کارت بکشیم ...

۳ . هوا الان ابریه ... یعنی می خواد بارون بیاد یا فقط دلش گرفته ؟!

۴ . این دو روز خیلی ...

این نیز بگذرد .

۵ . " شرکت در دوره ی ... برای کلیه دانشچویان الزامی ست " ... استاد ز گفته از این دوره که دو روزه ست دو تا سوال تو امتجان می دم که معلوم بشه گوش دادید یا نه !!!!

۶ . روی بُرد صنعت همیشه اطلاعیه های دعوت به کار می زنه ... امروز یه اطلاعیه جدید بود مبنی بر این که " دانشجویان محترم سبزی خوردن پاک شده در تعاونی موجود می باشد ... سفارشات پذیرفته می شود " ... واقعا جای این اطلاعیه اونجا بود ؟!

۷. فعلا می رویم سر وقت کارهایمان ... شاید وقتی دیگر ...

بعدا نوشت :

کی از سرود بارون قصه برات می سازه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/24ساعت 12:8  توسط اقاقیا  | 

 

 سلام بادبادک ...

من خوبــــــــم ... تو چطوری دوست من ؟

دلم نمی خواهد تمام شود ... چهار شنبه عصر ها رو می گم ... تمام روزهای هفته به کنار ... چهارشنبه ها چیز دیگری ست ... جدا عصرهای چهارشنبه من پرانرژی تر از روزهای دیگه هستم ... همیشه این حس رو دارم ...

پ . ن : روی هر دو دستم یک خط قرمز مانده از ساعت ۷ تا به حال ... جای دسته ی کیف لپ تاپ + دو تا دفتر + کاور به همراه چند ورقه ی A4 ...

پ . ن : تو بیش از این می ارزی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/20ساعت 23:1  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

خسته نیستم ...  با اینکه ۴ ساعت دیشب خوابیدم و از ۶ صبح بیدارم ... با اینکه از صبح کلاس بودم بعد گزارش کارگاه را تایپ کردم و دو ساعت در کارگاه زیر صداهای گوش خراش ایستاده بودم سر دستگاه و گرانول ها را نگاه می کردم ... نـــه اصلا خسته نیستم ... با اینکه باید الان سرچ کنم در مورد پروژه ام و نتیجه ی مقاله ها را هر هفته تحویل استاد دهم ...  حتی اینکه از ۱۲ دیشب چیزی نخورده ام تا به الان هم اذیت نمی کند ... فقط یک چیزی دارد به پلک هایم فشار می آورد ... ولی نمی خوام گریه کنم ... نه اینکه چون در کتابخانه هستم ... باید این ضعفم را ترک کنم ... ولی آن یک چیز ... چرا نمی توانم باور کنم ... باید قبول کنم ... باید قبول کنم ... راهی جز تسلیم نیست ...

 

من اینجا هستم ... تمام عصر را

 

چون عکسم هست رمز دار می نویسم ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/19ساعت 15:28  توسط اقاقیا  | 

 

 

سلام بادبادک ...

امروز صبج کلاس داشتم ولی کلاسم که ساعت یک تموم شد گفتم برم نمایشگاه کتاب ...

 وقتی تو سرویس نشسته بودم گفتم ولش کن هوا خیلی گرمه ؛ الان هم خسته ام ... فردا از صبح می رم  ... در هر صورت نمی دونم چی شد که ساعت ۲:۳۰ سر از مصلا درآوردم !!

مستقیم پیش به سوی ناشران دانشگاهی بودم که پام کج شد سمت شبستان و ناشران عمومی ... بعد از گشت و گذار در بین کتاب ها رفتم سالن ناشران دانشگاهی تا اونجا هم کتاب هایی که می خواستم بگیرم ...

چون دیگه تعداد کتاب ها زیاد شده بودُ آوردنش برام سخت بود به دنبال درب مترو بودم تا برگردم ... از غرفه ی کودک و نوجوان رد شدم و سه تا کتاب قصه هم خریدم ... از این کتاب های مصور و نقاشی برجسته ... انقدر ذوق داشتم که حد نداشت ... انگار مامان باشم ! ... دیگه دیدم خیلی جو گیر کتاب داستان شدم دست خودمُ سفت کشیدم بُردم بیرون از سالن !!

حالا تلاش برای یافتن درب مترو و دیدن بطری های آب معدنی خالی ... فویل های ساندویچ ... پلاستیک های خالی ... روزنامه ... کاغذ های تبلیغاتی ...

واقعا در ملت ما فرقی بین یه آدم تحصیلکردهُ  یه آدم عادی نداره ... به خدا فکر کنم عوام وضعشون بهتره ... یه عالمه سطل زباله دور تا دور مصلا بود باز هم مردم نظافت رو رعایت نمی کنند ... فقط ادای ادم های با فرهنگ و کتاب خون رو در میاریم !!! اگه یه ذره فرهنگ داشته باشیم هم خوبه ...

باید دوباره برم نمایشگاه ... به احتمال زیاد فردا ...

پ . ن :

دلم می خواد فریاد بزنم ترانه ی " آخر قصه " ابی را ... کاش الان بام بودم ... کسی نبود جز من ... آن وقت این ترانه را می خواندم ... کاش ... کاش ... کاش ... " تو کجایی تو کجایی که ببینی ... "

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/18ساعت 0:31  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

امروز فقط داشتم متروُ BRT گردی می کردم ... مترو خط یک با تاخیر تو ایستگاه ها حرکت می کرد ... انقدر خستهُ گرسنه بودم که گفتم برم بیرون با BRT برگردم بقیه راه رو سریع تر برسم ... یه عالمه پله اومدم بالا ... پل هوایی هم که می خواستم برم سمت BRT برقی نبود ... دوباره کلی پله رفتم بالا و دوباره اومدم پایین ... یه لحظه داشتم غش می کردم از بس سرم گیج می رفت ... به سختی سوار شدم یه چند تا ایستگاه که گذشت دیدم انگار تهرانپارسِ ... باورم نمی شد که اشتباه مسیر رو اومدم ... دوباره پیاده شدمُ برگشتم سمت آزادی ... یه مسیر چهل دقیقه رو 2 ساعتُ نیم تو راه بودم ... چون حالمم خوب نبودُ همش سرگیجه داشتم بیشتر اذیتم می کرد ...

پ . ن :

امروز باز هم مطمئن شدم که نه برایم پشتوانه ی عاطفی هستی نه مالی ... اون روزهایی که بهت احتیاح داشتم نبودی ... واقعا چرا باید " بابا " صدات کنم ...

پ . ن :

" دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ... "

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/17ساعت 0:38  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

آخر هفته قم بودم ... خونه ی دوستم ... دانشجوی علوم سیاسی ست ... در یه مجتمع نزدیک دانشگاهش خانه اجاره کرده ...

به میدان هفتاد و دو تن که رسیدم یه چادر عربی پوشیدم ... چون با مانتو بودن در قم خیلی تو چشم هست ... مخصوصا من که هم مانتوم کوتاه بود و شال پوشیده بودمُ موهام خیلی مشخص بود ...

این دو روز خیلی خوب بود ... دیشب این موقع حرم بودم ... خیلی گریه کردم ...

غروب بعد اذان رفتیم رحم ... تا رسیدیم دعا شروع شد ... خیلی وقت می شد ؛ بودن در چنین فضایی رو تجربه نکرده بودم ... آخرین بار دو سال پیش که مشهد بودم ... قم هم خیلی وقت بود نرفته بودم ... بعد از زیارت هم شام خریدیم و رفتیم خونه ...

تا دیر وقت با هم حرف زدیم ... و بیشتر آهنگ گوش دادیم ... منم که خودآزاری دارم ...

صبح جمعه من بیدار شدم دیدم دوستم رفته نون سنگک خریده ... بهش می گم تو بیای خونه ی من از این خبرا نیستا ... همون نان لواش فریزری رو بهت می دم ...

عصر جمعه هم برگشتم ... به هفتاد و دو تن که رسیدیم چادرم  رو برداشتم ... و پیش به سوی تهران ... وقتی چادرم رو برداشتم احساس کردم آزادی عمل دارم ... نیست چادری نیستم ... واقعا سخت بود نگه داشتنش ...

کاش الان دیشب بود ... دلم خیلی تنگ شده ... کاش الان دیشب بود ... دلم که دیگه دل نیست ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/15ساعت 23:40  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

دارم خفه می شم ...

 

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود

دیدم که در آن آینه هم ؛ جز تو کسی نیست ...

 

می روم در ادامه ی مطلب ... در مورد اتفاقی که امروز برام افتاد ... رمز همان قبلی ... هر کس دیگه هم خواست بگه تا براش بنویسم ... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/13ساعت 20:10  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

یک ساعت از بامداد می گذرد ... خوابم نمی بره ... نـــه ... تلاش می کنم که خوابم نبره ... این شب ها رو دوست دارم ... مخصوصا وقتی چراغ های آپارتمان های روبه رویی هم خاموش میشه ... اینجا هم همه چیز خاموش و تاریکه جز لپ تاپ و نور کمی که میده ... همه چیز آرومه و من این آرامش رو با هیچ چیزی عوض نمی کنم ...

دوست دارید گوش بدید ... دانلود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/13ساعت 1:13  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

بیستُ یک دقیقه از بامداد می گذرد ... دنبال یه آهنگ جدیدم ... ترانه ای که به حسُ حال الانم بیاید ... نیست ... همان ترانه های قدیمی را زیرو رو می کنم ... آلبوم پارسال ابی شاید خوب باشد برای امشب ...

نزدیکای 7 که بود گفتم آسمان دلش باران می خواهد ... وقتی از مترو هفت تیر آمدم آزادی ... بوی زمین خیس خورده ... به حس خودم احسنت گفتم ...

" چقدر حس بدیه حس تنهایی ... "

کمتر از یک ماه دیگر امتحان دارم ... چیزی در حدود 900 صفحه اسلاید به همراه 200 صفحه جزوه ی دست نویس همه خط ...

کمتر از یک ماه دیگر باید ارائه دهم سمیناری برای سنتز ماده ای خاص به روش هایی به جز روش پتروشیمیایی ...

کمتر از یک ماه دیگر باید آزمون های سه مقاله را که در مورد تِز ام باشد در بیاورم تحویل دهم برای درس آزمایشگاه آنالیز پلیمرها به عنوان گزارش کار ...

کمتر از یک ماه دیگر باید ارائه دهم سمیناری را برای استاد اول درس رنگ که دو هفته است مقاله ای که خودش داده هنوز در فلشم ست وقت نکردم پرینت کنم ؛ بخوانم  ...

کمتر از یک ماه دیگر باید بروم اتاق استاد ع ؛ استاد دوم درس خواص تا تعیین کند موضوع سمینارم ...

کمتر از یک ماه دیگر باید ارائه دهم سمیناری را برای استاد دوم درس آنالیز پلیمر ها ...

کمتر از یک ماه دیگر باید امتحان دهم قسمت اول درس رنگ را که قبل از عید تدریس شده و اصلا چیزی یادم نیست ...

خدا رو شکر بقیه اش می ماند بعد از 14 خرداد ... و این یعنی من بیشتر از یک ماه وقت دارم برای بقیه کارهایم ...

این سمینارهای هفتگی اینجا هم پیر کرد ما را ... یه مدرک می خوان بدن دارن پوستمون رو می کَنند ...

پ . ن :  

دلتنگی نه مکان می شناسد نه زمان ... می تواند در هنگام پرو کردن مانتو در یکی از مغازه های هفت تیر پُر کند تمام وجودت را ...

یه جمله ی پنج حرفی مانده روی دلم از کی تا حالا ... اما بعضی حرف ها را نباید به بعضی ها  زد ...  آری نباید زد .

بعدا نوشت :

دلتنگ باشی آدم دیگری می شوی ... خشن تر ... عصبی تر ... کلافه تر ... تلخ تر ... و جالب تر اینکه با اطراف هم کاری نداری ... همه اش را نگه می داری و دقیقا سر کسی خالی می کنی که دلتنگش هستی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/12ساعت 0:40  توسط اقاقیا  |